تبليغاتX
شب سراب


شب سراب

من از این دنیا چی می خوام؟!

خیلی دلم واسه اینجا تنگ شده بود.

حسابی خاک رو در و دیوارش نشسته .احتیاج به ی خونه تکونی اساسی داره

درست مثل خودم

پ.ن:دیدین ی وقتایی ادم از خودش مایه میزاره که طرفشو بزرگ کنه ،اما با این کار فقط خودشو کوچیک میکنه.پس بهتر اینه که هرکی خودش باشه.

پ.ن:ی وقتایی خیلی احساس تنهایی میکنم، تقریبا از همه بریدم .

دلتنگی یلدای دلنوازان امشب خیلی واسم ملموس بود.چند ساعت قبلش دقیقا همین حس وحال داشتم(!)

 

نوشته شده در شنبه 25 مهر1388ساعت 0:18 قبل از ظهر توسط دختر خاطره ها| |

تازه به این نتیجه رسیدم که وقتی ادم از کسی میخواد که واسش دعا کنه واقعا بهش نیاز داره .به ی فرکانسی غیر از فرکانس وجودی خودش چون شاید میدونه کاری ازش برنمیاد.

امشب با تموم وجودم از کسی که نمیشناسم خواستم که واسم دعا کنه اما

میدونم همون طور که من یادم میره اونم یادش میره .این فقط ی دروغ قشنگ و ی دلخوشیه قشنگه .

نوشته شده در سه شنبه 14 مهر1388ساعت 0:9 قبل از ظهر توسط دختر خاطره ها| |

عاشقا دیوونه ان.
نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 0:26 قبل از ظهر توسط دختر خاطره ها| |

خدا گفت :

لیلی یك ماجراست

ماجرایی آكنده از من

ماجرایی كه باید

بسازیش

شیطان گفت :یك اتفاق است ،

بنشین تا بیفتد .

آنان كه حرف شیطان راباور كردند .

نشستند

 و لیلی هیچ‌گاه اتفاق نیفتاد .

مجنون اما بلند شد،

رفت تا لیلی را بسازد

خدا گفت :

لیلی درد است

درد زادنی نو

تولدی به دست خویشتن

شیطان گفت :آسودگی است

خیالی‌ست خوش

خدا گفت :

لیلی رفتن است

عبور است و رد شدن

شیطان گفت :

ماندن است

فرو رفتنِ در خود

خدا گفت :

لیلی جست‌وجو است ،

لیلی نرسیدن است .

نداشتن و بخشیدن

شیطان گفت :

خواستن است

گرفتن و تملك

خدا گفت :

لیلی سخت است

دیر است و دور از دست

شیطان گفت :ساده است

همین‌‌ جایی و دم دست .

و دنیا پر شد از لیلی‌های زود

لیلی‌های ساده این‌جایی ،

لیلی‌های نزدیك لحظه‌ای

خدا گفت :

لیلی زندگی‌ست .زیستنی از نوعی دیگر .

لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود

مجنون زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و

می‌دانست كه لیلی تا ابد طول می‌كشد..

نوشته شده در یکشنبه 18 مرداد1388ساعت 1:26 بعد از ظهر توسط دختر خاطره ها| |

اقای حمید۲:من جوابتونو  اینجا  ( پست تصمیم کبری) دادم زیر نظری که خودتون دادید  گفته بودید من ی سوال پرسیدم.اما دیگه جوابی از شما دریافت نکردم.بهتر ی سر به اون پست بزنید.بعد قضاوت کنید.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ــــمیگه شما واسه فوق می خونید؟

با جدیت میگم خب اره معلومه که می خونم.

تو دلم میگم مگه کار دیگه ایی از دستم بر میاید

اینجوری دارم انتظار میکشم

(روزا رو میکشم تا به عشقم برسم) اینم دو سالش.

نوشته شده در پنجشنبه 8 مرداد1388ساعت 5:44 بعد از ظهر توسط دختر خاطره ها| |

سلام دوست جونا خوبین خوشین سلامتین؟

این ادرس وبلاگ من و عشقم

 http://10sal-entezar.blogfa.com/ 

دوست داشتین بهمون سربزنید اگر خواستین لینک کنید یا لینک کنیم خبرمون کنید

 میسی میسی همتون بوس بوس

نوشته شده در جمعه 2 مرداد1388ساعت 3:5 بعد از ظهر توسط دختر خاطره ها| |

اینجا نشسته در پی انکار  خود، زنی                               

از پا بریده، سخت  گرفتار  خود،زنی                                                                                      

عاشق که شدصلیب خودش راکشیده بود

 با ناخنی ظریف به دیوار خود، زنی
 بر دوش خرد میکشد این بار سخت                                                                                            

 تا می شود ضمیمه ی آزار خود...زنی AksHa_IR_27.jpg (55 KB)          

نوشته شده در شنبه 13 تیر1388ساعت 3:33 بعد از ظهر توسط دختر خاطره ها| |

حال من بد نيست غم، کم می خورم

کم که نه! هر روز کم کم می خورم

آب می خواهم، سرابم می دهند

عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمی دانم کجا رفتم به خواب

از چه بيدارم نکردی؟ آفتاب

خنجری بر قلب بيمارم زدند

بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست

ازغم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد

يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام

تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم

خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است

کافرم! ديگر مسلمانی بس است

در ميان خلق سر در گم شدم

عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد از اين بابی کسی خو می کنم

هر چه در دل داشتم رو می کنم

نيستم از مردم خنجر بدست

بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست

چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم

طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام

راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن

من خودم خوشباورم گولم مزن!!

من نمی گويم که خاموشم مکن

من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش

من نمی گويم مرا غم خوار باش

من نمی گويم،دگر گفتن بس است

گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش

دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود

قصه هايم را خريداری نبود

وای! رسم شهرتان بيداد بود

شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد

خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان

خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد

اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان

بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام

بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود

قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود

تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟نه

فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟

نه هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه

هيچ کس اشکی برای ما نريخت

هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست

حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم

گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت

يک غزل آمد که حالم را گرفت:

ما زياران چشم ياری داشتيم

خود غلط بود آنچه می پنداشتيم

نوشته شده در چهارشنبه 3 تیر1388ساعت 0:31 قبل از ظهر توسط دختر خاطره ها| |

                                      

نوشته شده در شنبه 30 خرداد1388ساعت 6:12 بعد از ظهر توسط دختر خاطره ها|

امروز روزی که این نی نی کوچمولوی من یک ساله میشه تفلدت مبارک عسیسم

این وبلاگ و شب سرابش ی دنیا خاطرس واسه من.خاطرات تلخ و شیرین و البته روزهای سختی که داشتم

 و تنها صفحه ای که سنگ صبورم بود و تو اوج بی صدایی فریاد قلب عاشقم

لحظه به لحظه هام تو دلش ثبت شد تا امروز مثل ی صندوقچه ی خاطرات با ورق زدن هر صفحه اش تموم اون روزها مثل ی فیلم از جلوی چشمام رد شه.

هرچند که هیچ وقت به ارشیوم سر نمیزنم اخه معمولا خاطرات خوبی توشون نیست وبا دوباره خوندنشون بی اختیار اشک و به چشمام میاره.

ترمی که من این وبلاگ و ساختم اولین ترمی بود که دانشجوی کارشناسی شده بودم و

با اینکه این وبلاگ شده بود شب و روز من  اما فقط تو اون ترم نمره هام واقعا عالی بود حتی خیلی بیشتر از توقع خودم اخه فقط به اندازه ایی می خوندم که واحدمو پاس کنم و اصلا وضع روحی مناسبی ام نداشتم اما نمره هام نجومی بالا بود 19/5 -18-17/5

اینکه میگن ادم تو سختیا بیشتر به موفقیت نزدیک واقعا راسته در مورد من که بوده

نمونه اش همین امسال تو ی مورد دیگه ای به شکل فوق العاده ای باز واسم پیش اومد ...

خوب اینم از سنگ صبور مهربون من که همین دوست خوب و مهربون عشقمو بهم برگردوند که همین جا جا داره ازت تشکر کنم شب-سرابم.

همین طوردوستای خوب و عزیزی که تو این مدت پیدا کردم که با راهنماییاشون با محبتاشون

 تو بدترین شرایطا تنهام نذاشتن و نذاشتن حس کنم تنهام همین جا از همتون تشکر میکنم بچه ها و خیلی خوشحالم که شما دوستای گل رو در کنارم دارم .

پ.ن:یک سال پیش 18 خرداد شنبه بود همون روزی که سر کلاس صارمی تو رفتی وتنهام گذاشتی نمی خوام نقش قبر خاطرات کنم اما اون روز به قدری شکستم و عین دیوونه ها طول و عرض اتاق و بالا و پایین کردم اما ....خلاصه اون روز اون شرایط اون شدت ناراحتی عجیب غریب دلیلی واسه نوشتن این وبلاگ شد یعنی ی جورایی پناه بردن به دنیایی که غیر از این دنیای...بود.

 

نوشته شده در دوشنبه 18 خرداد1388ساعت 12:14 بعد از ظهر توسط دختر خاطره ها| |

حالم از خودم بهم می خوره موندم  چه طور میتونه ی دیوونه مثل منو تحمل کنه.

پ.ن: وقتی ی بار ی چیز ازت خواستم و بدون اینکه توجه کنی دوباره تکرارش کردی شکستم خورد شدم

خودمو مستحق بدترین توهین ها دیدم.حالا که میام باهات حرف بزنم جوابمو اینجوری میدی ...

اصلا تقصیر تو نیست من خل شدم بودم حالا دیگه نابود شدم نکنه هنوز نمیبینی

من فقط دلم تورو می خواست اما...

انگار تحملم واسه توام سخت شده انقدر حرف تو گلوم موند تو ین مدت که راه حرف زدن یادم رفته .دیدی چه تحملی اوردم که خودمو خفه کردم که نگات نکنم!!!!!!...

میفهمی حضور ت و نداشتنت یعنی چی؟

افکارم احمقانه اس دیوونه شدم .می دونی هرکی به من میرسید عاشق سرزندگیم میشد ولی حالا چی  الان ی وقتایی اداشو درمیارم اما تو که از من بودی چه جوری ادا درارم...

پ.ن:حس میکنم تموم شدم اگه هنوز دلت باهامه بهم نشون بده...

بهم فرصت بده اگه منو می خوای نذار الان که حالم خرابه همه چی خراب شه .نکنه ۵شنبه ۲هفته پیش یادت رفته ؟!همون روزی که فوق العاده ی انسان طبیعت داشتیم یادته میگفتی پاشو بریم اما من دلم نمیومد میگفتم تو الان اینجایی من اگه برم خونه دلم تنگ میشه ...مهرداد دوست دارم بهم کمک کن اگه هنوز جایی تو قلبت دارم بهم فرصت بده به خودم بیام من تو شکم .ی هفته بود از فوت داییم میگذشت من عاشق داییم بودم از بچگی تو خونه مادربزرگم بودم خودم تو مراسم خاکسپاریش شرکت کردم دیدم که روش خاک ریختن اما به خدا باورم نشد همش فکر میکردم زنده میشه امکان نداره مرده باشه اخه کی فکرشو میکرد.۵شنبه هفتش بود رفتیم سر خاک کلی اشک ریختیم برگشتیم پذیرایی کردم از همه با همه حرف زدم چه حرفایی ...همه رفتن غروب بود تازه فهمیدم چی شده یخ کردم سر شدم افتادم وسط اتاق مامان برم تو حیاط پشتمو ماساژ میداد بغض داشت خفه ام میکرد نفسم بالا نمیومد تازه داشتم میفهمیدم چی شده تازه داشتم میفهمیدم هیچی شوخی نبود همه اون چیزایی که دیده بودم واقعیی بود و هیچ جوری قرار نبود برگرده داشتم میمردم بغلم کردن بردنم بیمارستان دکتر به باابم گفته بود شانس اورده به موقع رسوندینش!!!

نمیدونی خونه ی مادربزرگ چه جهنمی شده همه داغونن همه پیر شدیم  جمعه حالم بد بود نتونستم به امتحانم برسم (مهرداد دستام بوی تورو میده؟؟!!!من که به تو دست نزدم!!!!!!دارم وجودتو حس میکنم.)شنبه اومدم کلاس اما با چه وضع اشفته ایی با اشک از خونه بیرون اومدم و تو مسیر تا به دانشگاه رسیدم اشک ریختم .سر کلاس ارام و قرار نداشتم احساس خفگی میکردم اخه دقیقا تو همین روز و همین ساعتا هفته ی پیش مصیبت به سرمون نازل شد.طاقت نیاوردم همش تو فکر مامان و مامان بزرگ و بابا بزرگ و دایی کوچیکم بودم که الان دارن چی میکشن حس میکردم باید خودمو بهشون رسونم.از کلاس زدم بیرون تا وقتی که برسم خونه نزدیک بود ی تصادف وحشتناک بکنم که اگه پیش میومد اونقدر له میشدیم که چیزی ازمون نمونه .وقتی رسیدم فهمیدم پدربزرگم حالش بهم خورده و بیمارستان بودن داشتم واسه مامان کباب میشدم که الان چی میکشه.خدارو شکر الان بهتره.بعدشم شب خونه ی مادربزرگ وتکرار جمله های دیوانه کننده و اعصاب خراب ما.

یکشنبه کلاس داشتم کلاس مکس ی هفته ایی بود کلاسارو به خاطر نامناسب بودن شرایط روحی من تعطیل کرده بود .نمیتونستم نرم.دیدن مونیتور دیوونه میکرد الان کمی بهترم منی که شب و روزم با نت میگذشت اون شب من داشتم کارامو واسه فردا با کد میکشیدم که این اتفاق افتاد و من که شدیدا غرق در کارم بود بی خبر از همه جا نمیدونستم چند متر اون ور تر دارن جنازه ی داییمو میبرن....این بود که دیدن فضای کد حالمو بدتر کرد روز یکشنبه و احساس میکنم دچار افت فشار شدیدی شدم که مجبور شدم از اقای...بخوام که واسم اب بیاره.اروم وقرار نداشتم از هر ثانیه برای قدم زدن تو فضای بسته ی کلاس استفاده میکردم بعدم در حالی که به گفته ی خودش می خواست ی قسمت خیلی مهم رو درس بده در حالی که هنوز 45 دقیقه از زمان کلاس مونده بود ازش خواستم که بزاره برم ...

وبعدم که اومدم دانشگاه و کاش هیچ وقت اون روز تورو نمیدیدم.خیلی شکستم مهرداد خیلی اینکه نخوای یا اصلا درکش واسه تو منطقی نباشه مهم نیست هرکی ازاده هرجوری که دوست داره فکر کنه اما من وقتی ی درخواستی از تو میکنم انتظار دارم بهم احترام بذاری و عملیش کنی نه اینکه دقیقا چند وقت بعد دوباره اون قضیه تکرار بشه این منو داغون کرد این یعنی اینکه به من میگی  نه خودت نه حرفات اصلا مهم نیستین ومن کار خودمو میکنم.

این مسئله بازم تکرار شده بود و من واقعا تو لحظه فککنم دومین شک عصبی بهم وارد شد تا سر حد مرگ حالم بد شد اینا فقط واسه این بود که روت حساب کردم الان حالم بده خیلی اتفاق اون روز بد بود خیلی نمی خوام دیگه حرفی بزنم که ی روزی باعث پشیمونی جفتمون شه پس اگه فک میکنی الان حوصله ی من و حال وروزمو نداری ازم خرده نگیر من عذادارم هنوز ی هفته از مرگ الکی داییم گذشته

اینم بگم 3شنبه صبح که زنگ زدی من چند بار از کلاس بیرون اومدم ولی همش به شوق تو و شنیدن صدای تو بود حتی بعد تعطیل شدن کلاس تا 1.30 در اموزشگاه موندم گفتم شاید بیای ببینمت.اما دیگه نیومدی زنگم نزدی.

در مورد امروز 4شنبه به طرز فجیعی امتحان سخت بود ومن تسلط نداشتم وتقریبا هیچ فرمولی یادم نبود و امتحانمو خراب کردم اگه پشت تلفن بهت گفتم شنبه اولا که فکر کردم اصلا دانشگاه نیستی بعدشم چون وضع درستی نداشتم دلم نمی خواست منو ببینی این بود که گفتم شنبه.

اینا همش واسه این بود که بفهمی اگه منم الان به جای تو بودم و گیر ی ادم بد عنق مثل الان خودم میفتادم حاضر نبودم تحملش کنم بازم اینو گفتم که بدونی من  به تو حق میدم البته با ی سری ملاحظات.

پ.ن:خیلی از این وضع خسته ام.

نوشته شده در چهارشنبه 6 خرداد1388ساعت 7:52 بعد از ظهر توسط دختر خاطره ها| |

دلم ی اغوش می خواست ی جایی که بشه توش راحت اشک ریخت.چه اغوشی مهربونتر از مادر اما حیف که اونجا دیگه طاقت اشکای منو نداره.

احساس تنهایی میکنم .تازه دارم میفهممم تنهایی چقدر وحشی به وجود ادم چنگ میزنه و هر ان نفستو میبره که خفه کنه.

فکمیکردم تنها اونه که میتونه حال و هوامو عوض کنه اما...

از مرثیه ها خسته شدم اصلا نمیفهمم چمه؟

تو این همه ادم بین این همه دوست هنوز بغض رو دلم سنگینی میکنه هنوز کسی پیدا نشده که بتونه ارومم کنه

اشوبم ...

هرکسی از ذن خویش شد یار من

پی نبرد از درون من اسرار من یادم نیست چی بود ی چیزی تو این مایه ها

پ.ن: خیلی دارم سعی میکنم خودمو جمع کنم اما...شاید توقع بیجایی ازش داشتم.

پ.ن:فکرنکن اگه مث بز اخوش سرمو انداختم پایین و چیزی نگفتم با اینکه بعدش میتونستم چیزی بگمو نگفتم کم اوردم نه

 قبل از هرچیز به احترام تو بود

بعدش به احترام تو بود

.

.

.

.

.

خیلیا بهم گفتن در شان من نیست حتی همکلام شدن با اون چه برسه به... واقعا متاسفم که تو...

پ.ن:من اینجا واسه دل خودم مینویسم دلمم اتیشه خاموشش نکردی هیچی هیزم بدی روش ریختی دقیقا حس ادمی رو دارم که دوبار از روش رد میشن که مطمئن بشن له شد وچیزی ازش نمونده اگه ناراحتت میکنه نخون

اگه به اینجا رو اوردم و دارم ناراحتیا و غصه هامو اینجا خالی میکنم واسه اینه که تو دنیای واقعی کسی دلش به حال من نسوخت.

نوشته شده در یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 8:35 بعد از ظهر توسط دختر خاطره ها| |

داغونم...
نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 10:52 بعد از ظهر توسط دختر خاطره ها|

سلام دوست جونای بی وفا

هی سر نزنیدا باشه عب نداره بی وفایین دیگه چی کارتون کنم.

ی خبر دارم من و عجقم ی وبلاگ دوتایی درست کردیم که خاطراتمونو توش مینویسیم تا زمانی که واقعا مال هم بشیم اگه اینجا خیلی کم می نویسم واسه اینه که بیشتر اونجام البته کلا که خیلی کم میام و باید همتون ببخشید اگه دیر به دیر بهتون میسرم اخه درسام واقعا سنگین شده از طرفی به لطف خدا عجقمم کنارمه و دیگه هی از دست روزگار گله و شکایت ندارم که بخوام اینجا چیزی بنویسمو شمام ناراحت کنم.

البته اگه خودمونو چشم نزنم خوبه.تازه الان با جوجوم قهرم سر ی چیز خیلی الکی ولی اخه خو خیلی ناراحت شدم خوب چی کار کنم.ولی خوب هرچقدرم قهر کنیم اشتی کنیم گوشت همو می خوریم ولی استخون همو دور نمیریزیم که هاااااا!بلا تشبیهاگه جوجو موافق بود ادرسمونو اینجا میزاریم تا دوست جونا بیان خونمون بهمون سر بزننو از راهنماییاشون استفاده کنیم .دوستون دارم ملاقب خودتون باشید دوست جونا.

راستی اقا حمید عزیز مرسی که اینقدر به وبلاگ من لطف دارید راستش وبلاگ من در اون حدام که شما تحویلش گرفتین نیستا

شما اگه خواستید ایمیلتونو بزارید که من ادرس همه ی وبلاگامو بهتون جدا بدم .در مورد چیزی که گفتید چشم سعی خودمو میکنم ولی ...قول نمیدمبازم مرسی از توجهتون

نوشته شده در جمعه 25 اردیبهشت1388ساعت 8:0 بعد از ظهر توسط دختر خاطره ها| |

وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند؟

            غیر از خیالی خسته از تکرار تنهایی چه می ماند؟

                                                از لحظه های رفته روشن چه می ماند؟

 از من،

اگر کوهم، اگر خورشید، اگر دریا،

  بی تو میان قاب پیراهن چه می ماند؟

                                  بی تو چه فرقی می کند دنیای تنها را ،

                                                                غیر از غبار و آدم و آهن چه می ماند؟

                                                                                                     

نوشته شده در یکشنبه 20 اردیبهشت1388ساعت 10:23 بعد از ظهر توسط دختر خاطره ها| |

ی حسی میگه زندگی همین سلام علیک ساده نیست 

 همین روزهایی که میان و میرن نیست.

اخر...

ی تراژدی ...

کی میدونه؟؟؟...

از این روزایی که لحظه به لحظه نفس کشیدنش قنیمته تورو میخوام ...

زمان ی حریف که خوندن دستش کار ما نیست...

با حرص و ولع میخوام لحظه به لحظه هامو با تو قسمت کنم

اگه امروز از دست بره چه تضمینی واسه فردا هست

معلومه که هیچی نمیتونه قلبامونو از هم جدا کنه اما...

با فاصله ها چی کار کنیم... 

نوشته شده در پنجشنبه 17 اردیبهشت1388ساعت 12:34 بعد از ظهر توسط دختر خاطره ها| |

یکی از بچه ها خیلی اتفاقی برگشت گفت که من اگه گوشی جناب لاو ی ساعت خاموش باشه میمیرم.

تو دلم گفتم.پس عجب صبررررررررررری دارم من...!!!!!!

می خواستم بگم الان ی هفته اس گوشیه جوجو خاموشه ولی از اونجایی که من چیزای خصوصیمو خصوصی میزارمو به هیچکی نمیگم نگفتم

ها ها ها!!!!!

پ.ن: گوشیه بیچارمو از صبح به شارژ زده بودم که خدایی نکرده تو دانشگاه زرتی خاموش نشه...اما چه فایده اینقدر عجله داشتم که گوشیمو خونه جا گذاشتمو.کلییییییییییی دپرسیدم.

عجقمم ندیدم.وایییییییییییییییییییییییییییییی اخه یکی بگه من چی کار کنم اینجوری؟؟؟؟ 

فک میکردم امروز میبینمش .سه شنبه جبران میشه .سه شنبه که جبران نشد هیچ.4شنبه و5 شنبه وجمعه و..........همه از دست رفت. 

پ.ن:اونقدر به ی چیزی گیر میدم تا جایی که توش خودمو خفه کنم بعدش که میبینم نه فایده نداره بی خیالش میشم

مثل امروز خودمو حسابی....که بتونم ببینمت یا باهات حرف بزنم یا.....اما هیچ کدومش نشد خب حالا که نمیشه.......

نوشته شده در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 11:34 بعد از ظهر توسط دختر خاطره ها| |

وای که چقققدر این بچه ها ماستن....

یخ بزنید یخ در بهشتاااااااااااااا

نوشته شده در پنجشنبه 3 اردیبهشت1388ساعت 11:33 قبل از ظهر توسط دختر خاطره ها| |

لعنتی

روزام این شکلیه....

پ.ن۱:دلم واسه همه ی کسایی که هرکدومشون ی جوری دارن تحملم میکنن میسوزه

پ.ن۲:میگن چرا نمی نویسی .......نمیدونم شاید چون داغونتراز اونم که کلمه ها مرهمم باشن 

پ.ن۳:مریم گلم گاهی واسه بعضی چیزا نمیشه دلیل اورد چون هر دلیلی ممکنه باعث رد اون مسئله بشه .اما یکی از اون چیزایی یه که وقتی بهش برسی شاید خیلی چیزا رو از دست بدی.

 به قول یکی از استادا که میگفت اگه خیلی غرق در جزییات بشید کارتون به انکار کل میکشه متاسفانه منم پرام از این انکارها.اونقدر که کسی حس درافتادنو باهام نداره چون از منطقم هیچکی جز خودم سردرنمیاره. نمونه اش پاچه گیر(نگهبان ورودی دانشگاه)

پ.ن۴:راستی خیلی اتفاقی به این اهنگ برخوردم موزیکی که با وبلاگ باز میشه چون عاشق نمونه ی اصلشم هرچند که اون کجا این کجا!!! اما خوب چه میشه کرد باید فارسی رو پاس  داشت دیگه

نوشته شده در شنبه 29 فروردین1388ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط دختر خاطره ها| |

نمی دونم چرا اما عمیقا دارم به این نتیجه میرسم که احساس با کلمات نابود میشه .

نوشته شده در شنبه 22 فروردین1388ساعت 8:50 بعد از ظهر توسط دختر خاطره ها| |

زندگی بال و پری دارد
با وسعت مرگ
پرشی دارد به اندازه عشق
زندگی چیزی نیست ...
که لب طاقچه عادت ...
از یاد من و تو برود ...
زندگی حس غریبی است
که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی سوت قطاری است
که در خواب پلی می پیچد.
زندگی شستن یک بشقاب است !


نوشته شده در چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 0:6 قبل از ظهر توسط دختر خاطره ها| |

بهار بهترين بهانه براي آغاز

وآغاز بهترين بهانه براي زيستن است

 آغاز بهار

 برشما مبارک

يک شاخه رز سفيد تقديم تو باد رقصيدن شاخ بيد تقديم تو باد تنها دل ساده ايست دارايي ما آن هم شب عيد تقديم تو باد

 سال نو مبارک

 سال نوت مبارک گلکم .امیدوارم سال خیلی خیلی خیلی خوبی داشته باشی و به تموم ارزوهای قشنگ دل نازت برسی .می خوام بدونی که امسال با حضور تو همه چیز واسه من ی جور دیگه اس انگار دارم لبخند خدا رو میبینم وقتی تو کنارم هستی.دوست دارم ی عالمه ی عالمه خیلی کمه .به امید روزی که هفت سینمونو باهم بچینیم.

عید همه تون مبارک دوستای گل گل خوشمل خودم امیدوارم به تموم ارزوهای دلای کوچیک و نازتون برسید امیدوارم همیشه ی همیشه شاد  و سرحال باشید.دوستون دارم با امید سالی خوش واسه همه ی همه ی همه

 

نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387ساعت 1:56 بعد از ظهر توسط دختر خاطره ها| |

عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی،
دوست داشتن پیوندی خودآگاه واز روی بصیرت روشن و زلال.
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است، دوست داشتن از روح طلوع می کندو تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگرد
عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست، و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند..
عشق طوفانی ومتلاطم است،
دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.

عشق جنون است و جنون چیزی جز خرابی و پریشانی "فهمیدن و اندیشیدن "نیست،
دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرود و فهمیدن و اندیشیدن رااززمین میکند و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد.
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در دوست می بیند و می یابد.
عشق یک فریب بزرگ و قوی است ، دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی، بی انتها و مطلق.
عشق در دریا غرق شدن است، 
دوست داشتن در دریا شنا کردن
عشق بینایی را میگیرد،
دوست داشتن بینایی میدهد
عشق خشن است و شدید و ناپایدار،
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.
عشق همواره با شک آلوده است،
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر
ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم
از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر.
عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند،دوست داشتن جاذبه ای در دوست ، که دوست را به دوست می برد.

عشق تملک معشوق است، دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند،دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد ومیخواهد که همه ی دل ها آنچه را او از دوست
در خود دارد ،داشته باشن
در عشق رقیب منفور است، در دوست داشتن است که هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”
دوست داشتن ایمان است و
ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز اس
از جنس این عالم نیست.

هنوزم ادعا میکنید که عاشقید؟

نوشته شده در پنجشنبه 22 اسفند1387ساعت 9:45 قبل از ظهر توسط دختر خاطره ها| |

بد جوری می لرزید . تنها به فاصله ی چند ثانیه  بدنش یخ کرده بود.سرگیجه ی عجیبی داشت.انگار که تموم دنیا رو از پشت ی مه غلیظ میدید.دیگه طاقت نداشت.

ی خورده جا به جا شدو چشاشو بست.خیلی دلش می خواست می تونست همون جا اروم بگیره بخوابه.اونقدر که وقتی بیدار شد چیزی یادش نیاد.

می خواست تو اغوش کسی اروم بگیره که فکر میکرد امن ترین جای دنیاست.........تموم گلایه اش از کسی بود که گله ای ازش نداشت.

باید بقیه راهو تنها میرفت.نفهمید که چجوری داره عرض خیابونو طی میکنه.اصلا تو اون لحظه چیزی واسش اهمیت نداشت.فقط می خواست برسه .برسه تو اتاقش روی تختش و تو سکوت بغضشو خالی کنه.ولی انگار به پاش زنجیر بسته بودن.قدرت کشیدن خودشم نداشت.

منگ بود.وارد ی کوچه ی تاریک شد.بدجوری ترسیده بود سرش هنوز گیج میرفت.بدنش یخ زده بود.جلوتر از اون ی مرد با هیکل درشت توی تاریکی کوچه داشت قدم میزد.

از ترس به مرز جنون رسیده بود.خیلی دلش میخواست همون جا مینشست و زار زار گریه میکردو ارزو میکرد که ای کاش بابا الان اینجا بود.هیچ موقع تا این حد نیازشو به وجود پدرش حس نکرده بود.

تازه داشت میفهمید حمایت خونواده چه معنی میتونه داشته باشه.

ترجیح داد راهشو دور کنه اما ادامه ی کوچه رو با اون مرد همراه نشه.وارد خیابون شد. دیر وقت بود.داشت دیوونه میشد به خودش لعنت فرستاد اخه من چه طور متوجه نشدم این همه مدت گذشته؟...........

وقتایی که باهم بودن انگار همه چی یادش میرفت اصلا گذر زمانو حس نمیکرد.خیلی سخت میتونست  ببینش واسه همین وقتی میدیدش دلش راضی به رفتن نبود.

حالا تو این تنهایی شب.............

باهر جون کندنی بود به خونه رسید.با رنگی که مثل گچ پریده بود . بدنی که یخ زده بود و دستایی که میلرزید .با وضع اشفته ایی که داشت.

تو این وضع اشفته.درو که باز کرد مادرشو گوشی به دست پشت در دید.

اصلا حواسش نبود.دقیقا همون بعدظهر به خاطر بدهی که داشت مخابرات گوشیشو قطع کرده بود.مادر بیچارش که فکر میکرد دخترش واسه خرید رفته وقتی تا اون وقت شب به خونه برنگشته بودو گوشیشم خاموش بود اروم و قرار نداشت.

بیچاره دخترک از زور غصه داشت میترکید. اما مجبور بود خودشو اروم نشون بده و به سوال وجوابهایی که عین مسلسل رو سرش میریخت جواب بده.خیلی دلش می خواست واسه چند دقیقه ام که شده تو اتاقش تنها  باشه اما مگه میشد!.احتمالا دوباره بهش شک میکرد.

با همون لباسا روی تختش نشست و خیره شد به زمین ومثل ی فیلم تموم چند دقیقه ای که بهش گذشت جلو چشماش رژه رفت.پا شد ی نگاه به اینه انداخت.ولی انگار ادم تو اینه رو واسه اولین بار بود که داشت میدید.خیلی غریبه بود.حالش از خودش بهم خورد.

انگار پیر شده بود.

از اون روز دیگه حتی طاقت دیدن خودشم تو اینه نداشت.

بعد اون روز هر روز کسایی رو میدید که درست مثل خودش بودن .باورش نمیشد چطور همه مثل همن؟

همیشه از مثل بقیه بودن متنفر بود .

واسه همین دیگه حتی خودشم تو اینه ندید چون از تکرار این منهای هرروزه خسته بود.

                                                  samira52201315ce2a4fc8ad5b5844ee0e0242c0b4_h.jpg

نوشته شده در جمعه 16 اسفند1387ساعت 4:7 بعد از ظهر توسط دختر خاطره ها| |

حرفهايی است برای گفتن

كه اگر گوشی نبود نمیگوييم

و حرفهايی است برای نگفتن

حرفهايی كه هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند

حرفهای شگفت,زيبا و اهورايی همين هايند

و سرمايه ماورايی هركس به اندازه حرفهايی است كه براي نگفتن دارد

حرفهای بيتاب و طاقت فرسا

كه همچون زبانه های بيقرار آتشند

و كلماتش, هريك، انفجاری را به بند كشيده اند

كلماتی كه پاره های بودن آدم اند...

اينان هماره در جستجوی مخاطب خويشند

اگر يافتند، يافته می شوند...

...و

در صميم وجدان او آرام می گيرند

و اگر مخاطب خويش را نيافتند، نيستند

و اگر او را گم كردند، روح را از درون به آتش میكشند

و دمادم

حريق های دهشتناك عذاب بر او میافروزند...

 

***********************

سعی نکن زندگی را بفهمی

فقط زندگی کن

سعی نکن عشق را درک کنی

 در عشق محو شو

زندگی رازی است که باید با آن زیست عاشقش شد و تجربه اش کرد .

نوشته شده در پنجشنبه 15 اسفند1387ساعت 11:50 قبل از ظهر توسط دختر خاطره ها| |

سلام

ی سلام دوباره ی سلام نقطه سر خطی ی سلام از اول

اومدم بمونم شاید تا همیشه چه روزگار به وقف مراد بچرخه چه نچرخه

نچرخیدم باکی نیست اونقدر میچرخونیمش تا فنرش هرز بره و هی بچرخه

این وبلاگ از همون اول به عشق ی نفر راه افتاد حالام چه این ی نفر بمونه یا نمونه عشقش تا ابد جاودان میمونه حالا می خواد بخواد نمی خواد نخواد همینی که هست اصلا اقا زورکیه .ما که عاشقیم به این زودیام سنگرو خالی نمیکنیم .اره داداش ما هستیم

ماهی همیشه تشنه ام

در زلال لطف بی کران تو

می برد مرا به هر کجا که میل اوست

موج دیدگان مهربان تو

زیر بال مرغکان خنده هات

زیر آفتاب داغ بوسه هات

ای زلال پاک

جرعه جرعه می کشم ترا به کام خویش

تا که پر شود تمام جان من ز جان تو

ای همیشه خوب

ای همیشه آشنا

هر طرف می کنم نگاه

تا همه کرانه های دور

عطر خنده ترانه می کند شنا

در میان بازوان تو

ماهی همیشه تشنه ام

ای زلال تابناک

یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی

ماهی تو جان سپرده روی خاک

خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ

مهرورزان زمانهای کهن هرگز از خویشتن نگفتن سخن 

                                              که در انجا که توئی , برنیاید دگر اواز از من!
ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد

                                                 هرچه میل دل دوست, بپذیریم به جان.
هرچه جز میل دل او , بسپاریم به باد!
(فریدون مشیری)

این چند بیت مشیری تموم نگاه من و به دنیا و ادمها عوض کرد

نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 9:33 بعد از ظهر توسط دختر خاطره ها| |

نوشته شده در چهارشنبه 30 بهمن1387ساعت 2:54 بعد از ظهر توسط دختر خاطره ها|

                   

شب   سراب نیارزد به بامداد خمار.                                                                                 اومدیم که چیزی واسه گفتن داشته باشیم یادمان رفت ارزش هرکس به ناگفته هایش است .حال که گرد تکرار گرفتیم میرویم تا شاید ملال حضورمان اوقاتتان را ناخوشایند نسازد.بدرود. 
 

نوشته شده در دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 5:43 بعد از ظهر توسط دختر خاطره ها| |

عاششششششششششششقتم نفسم .                                                                                                                            وای خدا انگار ی کوه رو از رو شونه هام برداشتن باید اعتراف کنم که خیلی خوشحالم توچه بخوای چه نخوای من میمونم .                                                                                                              وایییییییییی  خیلی دوست دارم اخه کی میتونه دیگه مثل تو تو قلب من بشینه.تو اولین بودی اخرینم هستی.چه بمونی چه نمونی به پات موندم تا ابد.                                                                       گیرم که جسمم فروختم روحمو چی کار کنم.نمیخوام ی بیچاره رو به عشق تو خالی خودم امیدوار کنم .                                                عشق فقط در کنار تو بودن .تو چشمای تو نگاه کردن تو وجود تو ذوب شدنه که معنا پیدا میکنه.                                                                                                                               عشق اول و اخرم حتی اگه توام منو نخوای تا ابد چله نشین حجره ی عشق تو میمونم .                                                                                                                               نمیدونم به چه زبونی میتونم بگم دیوونتم ی دیونه ی عاشق که تو این دنیا جز تو ارزویی نداره.             قربون تموم مهربونیات مهر و وفات.قربون تموم اون صداقت توی چشات.از طرف ی عاشق خیلی خیلی دیوونه .samira                                             دوست دارم

نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 8:1 بعد از ظهر توسط دختر خاطره ها|

نوشته شده در دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 7:53 بعد از ظهر توسط دختر خاطره ها| |


Design By : Night Skin